محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
288
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : هم در كتاب مذكور از امام جعفر صادق - رضوان اللّه تعالى عليه - منقول است كه : « در زمان عمر بن الخطّاب عورتى چند ، دخترى را آورده گفتند : بكارت اين به زنا رفته . خليفه آن زن را كه متصدّى اين دعوى بود با زنان ديگر پيش امير المؤمنين آورد . آن حضرت هريك [ از ] آن زنان را علىحدّه نشانده و آن زن مدّعى را در خانهء ديگر و يكى را طلبيده ، شمشير كشيده فرمود : اگر دروغ گويى ، سر از تن تو بردارم . آن زن گفت : يا امير المؤمنين ، الامان ! الامان ! قصّه چنان است كه آن دختر يتيم را شوهر اين زن مدعيه 8223224 خ 0 70 خ سپرده به سفر رفت و او از توهّم آنكه چون شوهرش از سفر بيايد دختر را به زنى بگيرد ، زنان همسايه را طلبيده شراب خورانيد و به زور دختر را شراب داد و به اتّفاق همسايهها با انگشت بكارتش برد . بعد از تنقيح مبحث فرمود : در دين محمّدى تا امروز هيچ كس تفريق گواهان نكرد بجز من ، چنان كه دانيال - عليه السّلام - در صغر سن كرده بود . حضّار گفتند : يا امير المؤمنين ، حكايت دانيال نشنيدهايم . فرمود : دانيال يتيم بود ، پيرزنى او را تربيت مىكرد و ملكى بود از ملوك بنى اسرائيل كه او را دو قاضى بودند و ايشان را دوستى بود زاهد . زنى داشت صاحب جمال و ستوده خصال و عابدهاى راكعه . آن زاهد گاهى نزديك رفتى به او سخن گفتى . روزى ملك زاهد را به مهمّى فرستاد . چون زاهد به آن دو قاضى آشنايى تمام داشت ، گفت : از خانهء من خبردار باشيد . هر دو تن قبول كرده ، هر روز به در خانهاش آمده استفسار حال فرزندانش مىنمودند . روزى چشم هر دو قاضى بر زوجهء زاهد افتاد و عاشق شده به او گفتند : با ما جمع شو . چون زن موصوف به صفت صلاح و تقوى بود ، قبول اين امر قبيح ننمود . گفتند : ما تو را به زنا متّهم مىسازيم و حكم رجم مىكنيم . گفت : رجم اختيار است و زنا نه . هر دو قاضى پيش ملك رفته گفتند كه : زاهد زن خود را به ما سپرده رفته و او زانيه است ؛ چنانچه به چشم خود ديديم كه زنا كرد و ملك از اين سخن بسيار آزرده خاطر شده گفت : مرا بر قول شما اعتماد تمام است اما سه روز مهلت دهيد ، بعد از آن او را رجم كنيد . چون روز سيوم شد ، وزير پيش ملك آمده گفت : مردم اين حكايت بر سر زبان داشته باور نمىكنند ؛ زيرا كه اين زن از شوهر خود زاهد و عابدتر است . ملك گفت : هيچ حيله توان كرد كه رجم اين عورت به تأخير افتد ؟ وزير بيرون آمد كه در اين ماده فكرى كند . چون به كوچهاى عبور كرد ، كودكى دانيال نام در ميان كودكان بازى مىكرد . گفت : اى كودكان ، بياييد تا من ملك باشم و فلان كودك زن عابده و فلان فلان قاضيان كه بر زنا بر زن عابده گواهى دادند . كودكان گفتند : چنين كن . پس دانيال تودهاى خاك جمع كرد و شمشيرى از نى ساخته پيش خود نهاد ، گفت : اين 9223224 خ 0 71 خ گواه را كه قاضى اول است به فلان جا ببريد و گواه ديگر كه قاضى دويم است به فلان جا . پس آن